X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1390

فرو به روشنایی

وقتی هر گوشه نشانت هست،

فقط به کوچکی خودم فکر می‌کنم،

که چقدر بچه بودن لذت داره،

فاصله‌ها رو درک نمی‌کنم تا از دور و

نزدیک بودنت بی‌خبر باشم،

تنها منتظر تو باشم با دستی پر از

دوست‌داشتنی‌های من..

کاش بودی و مثل همیشه من‌رو

بزرگ می‌کردی، از وقتی رفتی
هر روز کوچک‌تر می‌شوم/









/ تو، آره با توام که درد مشترک داریم،

امتحان گرفتن بسه، ما وقتمان تا مرگمان
چند لحظه‌ای بیش خوش نیست..

بهوش باش عزیزم!

جمعه 9 مهر‌ماه سال 1389

درد

مست می‌شوم و علفم را می‌کشم، تنها در

پُک زدن‌های عمیق فرو می‌روم..

همه چیز خوب است، حتی رویاهای از بین
رفته، حتی هدف‌ها و احساس‌های من که

بعد از تو بال‌هایشان شکست..

فصل آرامش فرا رسید، اندوه و گریه دیگر
جایی ندارند، وحشت از نبودنت وجودم را

پُر نکرده..


...و من هوشیار می‌شوم ۲ساعت بعد،

باز هم نمی‌پذیرم رفتنت را، مامان تو هستی!


دوباره مست می‌شوم و علفم را می‌کشم...

سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1389

محاسباتی از عمق

ژرفای وجود هرکس فقط بعد از حضورش
نمایان میشه، مامان/ اون همه محبتِ
فرشته گونه ی تو تنها سطح وجودت بود.












/ قدر تک تک لحظه های حضورت رو
با تمام روح و جسمم می دونستم،
شک ندارم می دونستی با ارزشترینم
هستی.

/ این روزها بی حوصله ام از غیبتی که
به سویش رفتی، ولی وجودت رو خلاف
گذشته تمام جاهای خوب احساس
می کنم.

/ صدای قلبم، تن صدای مهربونت رو
گرفته.. تویی که از این به بعد برای من
می تپی.

/ سعی می کنم همیشه مرتب و
خوش پوش باشم، بابه میل تو.

/ تو فقط آرامشت رو به من نشون
بده، تا شکوفایی اعماق وجودت رو
بهت تبریک بگم.

دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1389

اتمام حضور گرم مامان/

چهره ای که گریه را فراموش کرده 
و آماده برای روحیه دادن به عزیزترینش شده،

افکار مثبتی که دور تا دورش را پر کرده اند تا

انرژی مثبت به سوی تو سوق دهند..

همه و همه به گا رفت!!!


مامان/ بیا بهم بگو بی ادب، توی خوابم بیا..

فقط بیا یه چیزی بگو تا من از وجود و آرامش
تو در ماوراءطبیعه مطمئن شم.






/مامان/ ، آرزوم یه لحظه به آغوش کشیدنت
شده.. یه لحظه احساس حضور گرم و دوست
داشتنیت.

/مامان/ ، چقدر حرف و درددل باهات دارم،

نگران نباش به ایمیلت میزنم، قول میدم.

/ا.و جون ، مخاطبم تویی عزیزم.. با تمام
شلوغی اطرافم و ذهنی که ازش باخبری
نوشتم.

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388

آتیش ِ شروعی تکراری

آتشی به زیر سیگارم میزنم تا بنویسم، از یک سال‌و اندی که نبودم.

یک سال و هشت ماه یعنی شخصیتی که از تلاطم بیرون رفته، یعنی

دلی که سر به راه شده و شاید یعنی حسی که دیگر اثر ندارد.


ولی همچنان یک، یک مانده!










/ توی اتاقی که سرشار از سرماست،

زیر پتویی که بوی خاطرات میده،

با نشانه‌هایی از تو،

همه‌چیز فراهم شده برای نخوابیدنی

راحت..

چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1387

خالی از تو

کی گفته ۹۰ درصد بدن آبه؟
هرکی گفت گه خورد..
دوشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1387

عید و دود

شب عید بود، همه توی حال می‌رقصیدن
اما من توی اتاقم بودم..
سال نو مبارک میشه بازم؟

چهارشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1386

درب و داغون

جوابش آره‌ست. بازهم مسیج‌های رنگِ ز ِنا میده.

هوس کردم؛ برم طرف یه دختر خوشگل و پیشنهاد ازدواج بدم.
مطمئناْ می‌گه باید فکر کنه!
و البته تا می‌تونه زمانِ جواب دادنشو بیشتر کنه..
بعد از اون یه ماه میاد و می‌گه واسه آشنایی بیشتر با خانواده تشریف بیارید.
همونو برگردم بش بگم؛ خیلی ممنون توی این مدت نظرم عوض شد، روز خوبی داشته باشید.

 

 ۶ رینگیت داشتم، در حال مرگ بودم از گشنگی و کارت بانکم هم باهام نبود. غذای دانشگاه هم ۶ رینگیت می‌شد ولی نوشیدنی نمی‌شد خورد دیگه. تو این فکر بودم که نوشیدنی چیکار کنم که یکی از بچه‌ها رو می‌بینم، رفتم طرفش ۲ رینگیت گرفتم ازش و دوییدم برون دانشگاه یه بسته سیگار گرفتم. تا خونه رسیدم ۴نخ کشیدم به امید املت! اومدم دیدم هیچ‌گونه تخمی تو خونه نیست و تن ‌هم نداریم. خوب این موقع‌ها رب گجه، نون و سیگار گزینه شایسته‌ای هست.

( تعداد کل: 245 )
<<      1      2      3      4      5      ...      31      >>