بی توانـــــی

وقتی مهربون برگشت گفت:
من انقدر بخاطر تو عوض شدم
که گاهی خودمو نمی‌شناسم.

آتیش شد زیر سیگارم،
چشمام بسته بود     و
فیلتر رو هم کشیدم.

لبم سوخت.