وقتی مهربون برگشت گفت:من انقدر بخاطر تو عوض شدمکه گاهی خودمو نمیشناسم.آتیش شد زیر سیگارم،چشمام بسته بود وفیلتر رو هم کشیدم.لبم سوخت.