روزی ز لپه یار روبودم بوسی...گفت: هم بی ادبی هم خیلی لوسی ! گفتم: که گناهم چیست ؟ کردم بوسی ؟ گفتش : لب رو ول کردی لپ رو میبوسی...؟!
راستم میگفت بی چاره. آخه من یه مدت خیلی بهش فکر میکردم و فکر به اون در تمام کارای روزمره من تاثیر گذاشته بود. برای همین من یه مدت سعی کردم فاموشش کنم و تونستمم این کار رو انجام بدم و فراموشش کردم. ولی آخه من در همه چیز افراط میکنم. مثلا من ۴تا از امتحانام به خاطر فکر به اون خراب کردم
.
احساس کردم یه صدای اضافه توی گوشی میاد. خیلی شک کردم و به اتاق خواهرم رفتم. دیدم .....: بلــــه خواهرم با مامانم نشستن به حرفای ما گوش میدن
منم عصبانی شدم و صحبتم رو با زیدم تمام کردم.بعد رفتم توی اتاقم روی تخت دراز کشیدم....
در ضمن لطفا یه خورده امروزی باشین و طرز فکرتون رو عوض کنید.
تا الان هم کسی نیومده تو اتاقم...
سلام...
اصلا دیگه حوصله گذاشتن برنامه ندارم. اصلا دیگه فقط میام اینجا حرفای دلم رو میزنم. آخه چقدر دیگه باید زندگی کنیم؟! آقا من نمی خوام زنده باشم باید کی رو ببینم؟! دیگه حالم به هم میخوره از زندگی کردن توی این دنیای کثیف و زشت که پایه اساسش بر دروغ هست. چقدر مردم میخوان دروغ بگن!!؟ ما چه گناهی کردیم؟! همش ما داریم ضربه میخوریم. چرا باید الکی خوش باشیم؟! و هزاران چرای دیگه...!!!؟؟؟(یه خورده فکر کنید به این چیزایی که نوشتم)