




WWW.P30WEB.COM 
قبول کردم البته قرار شد که من و اون با هم پست بزنیم...منم پسورد رو بهش دادم...بعد گفتم برم یه سر بزنم به وبلاگ ببینم چی کار کرده...روزتون چشم بد نبینه
دیدم تمام نوشته مکاتبه با روح الله لطفی و تمام پست هام رو پاک کرده اینم آدرسه وبلاگم که توسط این بی ناموس دزدیده شده http://locked.blogsky.com . گفتم حالا شاید داره امتحان میکنه که بلاگ اسکای چه طوری هست!!!ولی وقتی خواستم لاگین کنم دیدم میگه پسورد اشتباه است...فهمیدم دیگه وبلاگم رفت...واقعا چه آدمای بی ناموسی پیدا میشه که قسم به ناموسش میخوره ولی به اون کار عمل نمی کنه... خوب مشخصه این آدم درست تربیت نشده و پدر و مارش اون رو ولش کردن تو خیابون و این بچه هم مثل پدر و مادرش دزد شده.مشخص این پچه از یه چیزی عقده ای شده و احتمالا نداشتن ناموس بوده
من از همین جا به این انسان عقده ای نه ببخشید حیوان عقده ای میگم که تو که میخواستی بی ناموسیت رو ثابت کنی همون اول میگفتی ... دیگه لازم نبود که وبلاگ منو بدزدی... ای حیوان من که نمیذارم به کارت ادامه بدی که بدبخت...هر چند که از این وبلاگ زشتت مشخص هیچی بارت نیست
http://not-filter.persianblog.com . بی ناموس ها هیچ وقت پیشرفت نمیکنن. یکی نیست بش بگه به...مادرت خندید که وبلاگ من رو دزدیدی من ۱۸تا وبلاگ توی بلاگ اسکای دارم

حالا شدن ۱۷تا.
یک دوست عزیز که تازه پیداش کردم...من فقط مطالب این دوستم رو خوندم ولی اینقدر حرفای این دختر به دل میشینه آدم دوست نداره حرفاش تموم بشه.من آرشیو این دوست رو کامل خوندم...حرف نداره کارش....این دوست عزیز <<حرفهای لطیفه>> هم اشکتون رو در میاره هم از خنده روده برتون میکنه(یه خرده مبالغه به کار بردم
) ولی برین و یه نگاهی به نوشته ها و آرشیو این دوست ما بندازید...
تازه همین روزها هم عروسیش هست
من که میرم شما چی؟میاین؟ من بدون کارت تبریک میرم
اگه نندازنمون برون هم تا آخره عروسی میمونیم.
امروز رفتم دکتر و مشکل خودم رو گفتم. گوشیش رو برداشت و روی کمرم گذاشت بهد چندتا سوال ازم کرد وقتی جواب دادم بهبم گفت:این دارو ها رو مصرف کن و ورزش هم نکن اگر تا هفته دیگه خوب نشدی باید ورزش رو بزاری کنار چون ممکن دچار تنگی نفس بشی...
.وقتی اینا رو بهم گفت مثل انگار یه پتکی رو زدن تو سرم.وقتی داشتم به خونه برمیگشتم دوست داشتم تو راه گریه کنم که چقدر من بدبخت هستم که این همه بد شانسی باید بیارم
. وقتی اومدم خونه خواستم بشینم گریه کنم ولی انقدر با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بی خیاله گریه شدم. شب بابام ازم پرسید : محسن رفتی دکتر؟! گفتم آره! گفت:خوب چی گفت؟! گفتم: هیچی گفت این داروها رو مصرف کن و ورزش هم نکن تا هفته دیگه...بابام گفت: دیدی اینقدر بهت گفتم اتاقت سرد نکن بخاطر این چیزا بود...منم که خیلی اعصابم خورد بود گفتم : اصلا هم بخاطر این نبوده...بابام برگشت و گفت: پس بخاطر چی بوده؟!
میدونی که اگر خوب نشی دیگه نمیتونی ورزش کنی؟
...منم رفتم تو اتاقم و در رو محکم بستم. شب وقتی خواستم برم دستشویی و مسواک بزنم بابام از توی حال گفت : راستی دیگه باید بچسبی به ریاضی و شیمی چون سال برای سال دیگه باید آمادگی داشته باشی و کلاس کامپیوتر هم دیگه نمیری چون وقتت رو میگیره...خودت همیدونی که این کامپیوتر بلای جونت شده...منم گفتم: اصلا دیگه درس هم نمیخونم شما دارین مسخره بازی در میارین همش منو محدود میکنین...بعد دیگه دستشویی نرفتم و اومدم تو اتاق و خوابیدم...الان هم صبح هست که دارم این پست رو میزنم.من میدونم من تا خود کشی نکنم این مشکلات حل نمیشه
.