X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1384

این پست مضمون خاصی ندارد

به خوش شانسی و بد شانسی
اعتقادی ندارم ؛
ولی در ارمغان بهزیستی
بد شانس بودم...

/خوب کسی که در ارمغان بهزیستی‌ش
بد شانس بوده، دیگه نباید انتظار بی‌جا ازش داشت:دی
/احساس خوبی دارم ، یه احساسی که بوی
نرسیدن داره...
/تا حالا برای هیچ موضوعی انقدر بی‌تفاوت نبوم
شاید به خاطر دوم شخص مفرد داستان ماست!
/فقط خودم‌و یه خورده ضایع کردم که اونم به چپ شما:دی
/توی شناختن آدم ها خیلی ضعیفم ! یعنی خیلی ها....
چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1384

~ پرده ~

بین من و تو تنها یک پرده فاصله‌ست
پرده‌ای که حتی در حجله هم
گسیخته نخواهد شد (...)


‌/ نمی‌دونم چرا عادت کردم برای رسوندن منظورم
زیاد تفره برم...
/ احساس می‌کنم چیزایی که قبلاّ بی اهمیت بودن برام
الان جاشون رو با با اهمیت ها عوض کردن !
/ خیلی دوست دارم جلوی کسایی
که می‌خوان خودشون رو بزرگ جلوه بدن
بچه بازی در بیارم ، بعد حس می‌کنم غیر مستقم
دارم بیلاخ می‌دم بشون :دی
پنج‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1384

پشتکار یا کشته‌کار

مورچه‌ای را دیدم در تلاش است از تپه‌ای بالا رود
۹۹ بار در وسط راه به زمین افتاد
و در بار ِ صدم به بالا‌ی تپه رسید ،
با دستم آن را از تپه برداشتم و بر زمین گذاشتم
سنگ بزرگی بر آن نهادم و گفتم :
تو که این همه پشتکار داری
حالا خودت رو به بالا برسان.

به دنبال تو بودن هم همین حکایت را دارد
کشته‌کار هم بی‌فایده است ؛
یکشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1384

ارزش نداشـــــــــــــــت

می‌گویند کوچکترین سو‌‌‌ء تفاهم‌ها ،
بزرگترین فاجعه‌ها را در پیش دارند. . .
اما تو ؛
بزرگترین فاجعه‌ای بودی
که کوچکترین سوء تفاهم را در پیش داشتی(من).
.
.
.
.
.
دیگه دارم چرت و پرت میگم(!!!)

فقط ؛
برام ارزش نداشت
برام ارزش پیدا کرد
امیدوارم زمانی هم که میرسم بش ،
برام ارزش داشته باشه ،،،
که گمان نمی‌کنم!!
جمعه 11 شهریور‌ماه سال 1384

پستونک

تو مثل پستونک میمونی
 و من یک نوزاد
اِنقدر پستونک رو مِک می‌زنم
به اُمید آمدن شیر...
ولی هیچ‌وقت شیری از آن پستونک بیرون نمی‌آید !
جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1384

می‌خوام خودم باشم

42-15528841 - Woman Looking into Mirror

(+) خیلی چیزها هست که شاید به خودی خود اهمیتی نداشته باشه و اصلا بود و نبودش فرقی نکنه ، اما وقتی بهانه می شن ، وسیله می شن ، اونوقته که مهم می شن ، لازم می شن .
مهم نیست که تولد تو باشه یا من ، مهم نیست چند ساله شدیم ، مهم نیست که کجا می ریم ، مهم نیست که چی می خوریم ، و خیلی چیزهای دیگه که مهم نیست . مهم، بهانه ای برای دیدن بود .


(+) سرش رو گرفت طرف آسمون، صورتش خیس ِ خیس شده بود. قطره های بارون از گودی چشاش سر می خوردن و از روی چونه ش میفتادن رو زمین. دو تا دستاش رو برد طرف شقیقه هاش. موهای خیسش رو کشید پشت سرش. سرش رو انداخت پایین و آروم گفت: الهام
کارگردان داد زد: کات! گند زدی بابا ... تو فیلمنامه اسمش مریم ِ ... مریم


(+) همون بهتر که بیشتر آرزوها به واقعیت تبدیل نشن.
 

(+) ای پیروان من !
بدانید و آگاه باشید که زن ، بالا بروید ، پایین بیایید ، مال ِ مردم است ، بر سر مال مردم دعوا نکنید!
~~~~> آیدین (ص)


(+) زهرا هم از زندگی تکراری این گونه گِله میکنه :
من همونم که یه روز، میخواستم دریا بشم
میخواستم بزرگترین، دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم، تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم، تا به فردا برسم
حالا یک مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک، یه طرف به آسمون
خشک میشم تموم میشم، فردا که خورشید بیاد
شن جامو پر میکنه، که میاره دست باد


شاید یه رابطه صاف و ساده با یه نفر ، آدم رو نسبت به اون شخص علاقه مند کنه ، آدم دست خودش نیست که ، هنوز نمی دونم!! اگر بخوای رابطه‌ای که باهاش داری رو صمیمی تر کنی ، اسمش رو چی میزارن؟! ( چرا ما توی فرهنگمون بین دختر پسرا دوستی ِ ساده نداریم؟ ) آها یادم رفته بود که فرهنگ ما خیلی غنیه !!


دیگه حالم از بهانه اوردن و خودم رو به بی خیالی زدن بهم می‌خوره. . . خیلی دوست دارم اونطوری هستم خودم رو نشون بدم ، خیلی دوست دارم ببینم بقیه چه عکس‌العملی نشون میدن نسبت به اخلاق واقعیم؟!!


وقتی نوشته هام رو میخونم ، احساس میکنم بوی عشق و صمیمیت میده ،،، ولی باید بوی خستگی و انتظار و شکست بده. . . نمی‌دونم چرا اینطوری میشه ؟


 اگر می‌خواستم با فکر حرف بزنم الان لال بودم ، اگر می‌خواستم با فکر بنویسم الان وبلاگی نداشتم#


با شما نیستم:
این که تحویلم نمیگیری رو می‌تونیم به چند قسمت تقسیم کنیم : ۱.عکس ۲.حرف‌های تکراری ۳.دیگری